مردان بزرگ

جهانگردی در طول ماجراجویی هایش به دهکده ملا نصرالدین رسید.
او می خواست پس از باز گشت از سفرهایش خاطرات خود را بنویسد. از این رو سعی می کرد از اشخاص، سوالات گوناگون بکند و عقاید و نظریات مردم هر سرزمین را بدست آورد.

جهانگرد چند روزی میهمان ملا بود.
یک روز که در حال گشت و گذار در روستا بودند از ملا نصرالدین پرسید:”ایا در ده شما مردان بزرگ و مشهوری هم به دنیا امده اند؟”
ملا پس از مدتی تامل جواب داد: “عالیجناب، در روستای ما فقط بچه به دنیا می آید!”

نکته:

جمله معروفی هست که می گوید: مردان بزرگ، زاده نمی شوند، ساخته می شوند.

داستان کوتاه:جعفر

ﺳﺎﻟﻬﺎ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﺪﺍﺭﺱ، ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ بازيگوشى ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺟﻌﻔر درس مي خواند…
رﻭﺯﯼ خانم معلمش كه از شيطنت های او به تنگ آمده بود با او دعوای سختی كرد و به او گفت كه در آينده هيچ چيز نمي شود…
جعفر آنقدر در مقابل هم كلاسي هايش خجل شد، كه مدرسه خود را عوض كرد و تا سالها كسى از او خبر نداشت.

بيست ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ، ﺧﺎﻧﻢ ﺍﺣﻤﺪﯼ ﺑﻌﻠﺖ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﻗﻠﺒﯽ ﺩﺭ بیماﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺴﺘﺮﯼ ﺷﺪ ﻭ ﺗﺤﺖ ﻋﻤﻞ ﺟﺮﺍﺣﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺖ…
ﻋﻤﻞ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩ. خانم احمدی ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺑﻪ ﻫﻮﺵ ﺁﻣﺪﻥ، ﺩﮐﺘﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﺭﻋﻨﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺧﻮﺩ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻭﯼ ﻟﺒﺨﻨﺪ می زد…
می خواست ﺍﺯ ﻭی ﺗﺸﮑﺮ ﮐﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﺑﻌﻠﺖ ﺗاﺛﯿﺮ ﺩﺍﺭﻭﻫﺎﯼ ﺑﯿﻬﻮﺷﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﻧﺪﺍﺷﺖ.

با ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺩﮐﺘﺮ ﺍﺷﺎﺭﻩ می کرد ﻭ ﻟﺒﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﺩﺭ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ، ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺩﺍﺭﺩ ﺗﺸﮑﺮ می کند، اﻣﺎ ﺭﻧﮓ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺑﻮﺩ ….
ﮐﻢ ﮐﻢ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﮐﺒﻮﺩ ﺷﺪﻥ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎ ﮐﻤﺎﻝ ﻧﺎﺑﺎﻭﺭﯼ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺩﮐﺘﺮ ﺟﺎﻥ ﺑﺎﺧﺖ…!!

ﺩﮐﺘﺮ ﻧﺎﺑﺎﻭﺭﺍﻧﻪ ﻭ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭼﻪ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ؟!!!؟
وﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﺑﺮﮔﺸﺖ، ﺟﻌﻔﺮ ﻧﻈﺎﻓﺘﭽﯽ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺩﻭﺷﺎﺧﻪ ی ﺩﺳﺘﮕﺎﻩ ﮐﻨﺘﺮﻝ ﺑﯿﻤﺎﺭﺍﻥ ﻗﻠﺒﯽ ﺭﺍ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩﻩ ﻭ ﺷﺎﺭﮊﺭ ﮔﻮﺷﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺁﻥ ﺯﺩﻩ ﺍﺳﺖ…

ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﯾﻦ ﺟﻌﻔﺮ پزشک شده؟!؟
جعفر هیچی نشد!!